تبليغاتX
نا معلوم
 
نا معلوم
 
 
sorry I don't know
 
                       در گندم زاران سبز مترسك به اين مي انديشيد كه


                    گنجشكها بخاطر وجود او گرسنه اند!!!


                          فردامترسك خود را كُشت!!!!!!!!!!!!!!!

 

در ضمن به پسرخالم هم تبریک میگم به خاطر اینکه از دانشگاه تبریز(سراسری) از رشته برق قبول شده.

همیشه موفق باشی امید

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:26  توسط دیوونه  | 

***--ساده گی ام را گم کرده ام--***

 

نمی دانم کجا در میان بوته های خار در لجنهای سطح دریا در شوره

 

 زارهای بیابان یا اصلا در میان بوته های گل سرخ در اعماق دریا

 

 میان گنجها در میان درختان جنگل

 

 

نمی دانم نمی دانم نمی دانم..............

 

 

اصلا ساده گی را چه کسی از من گرفت یا من به چه طریقی ساده گی

 

را از دست دادم ساده گی که تمام وجودم را زمانی فرا گرفته بود و

 

 اکنون به دنبالشم . به دنبال صداقت صمیمیت پاکی راستی و ... .

 

 

نمی دانم بار دیگر می توانم آن ساده گی سرشار از نشاط و طراوت

 

سالهای گذشته را به دست بیاورم ولی امید دارم که می توانم چون تنها

 

نیستم کسی با من است و محبتی در دلم هست و یاد کسی در ذهن و

 

فکرم.

 

 

می دانم یک روز به کمک او با عشق و محبت او این ساده گی فنا شده

 

 را دوباره بسازم.

 

 

خدایا خدایا خدایا می دانم چقدر مهربانی و بزرگی .تو این ساده گی را

 

 از من گرفتی اما به جای آن دوستی به من دادی(که البته آنرا نیز از

 

 من گرفتی – روحش شاد) که بتوانم ساده گی را از نو بسازم و بهتر

 

 از قبل .

 

 

 ممنونم ممنونم که هنوز مرا فراموش نکرده ای.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:21  توسط دیوونه  | 
میخوام این دفعه متفاوت براتون بگم In another way میخوام اول از همه از خدام تشکر کنم به خاطر اینکه سالمم(البته با چشم پوشی از 15 سال سابقه درخشان حساسیت) این اولین باریه که تو وبلاگم از خدا می نویسم میخوام بهش بگم که چقدر دوسش دارم کسی که اصلا نمی تونم محبتهاشو جبران کنم من نمیدونم شما خدارو چه جوری میبینید یا کجاها میبینید ولی من خدا رو تو چشمای بچه ها ی کوچولو توی نتهام توی صدای مامان بزرگ و بابا بزرگم میبینم تو صدای خنده و گریه مامانم و تو همه چیز. میخوام بگم خداجونم مرسی از باباته این همه نعمتی که من دارم که قابل شمارش نیستن میتونم راه برم حرف بزنم فکر کنم یا از لحاظ مالی و همه چیز. درسته دیر تونستم خدارو بشناسم ولی جای شکرش هست که تونستم بشناسم .میدونین خدا فقط محبت میکنه و به نظر من محبت یکطرفه لذت آنچنانی نداره درسته که خدا هیچ نیازی به محبت من نداره ولی میتونم نشون بدم که قدر محبتهاشو می دونم. بچه ها اگه بشه به من کمک کنین که خدامو بیشتر بشناسم از همتون ممنون میشم وسعیمو میکنم که جبران کنم. Thanks my God you know I worship you I need you please show me the best way that you know it's better for me I know you aren't moody (moody means a person who is 1 minute good and 1minute bad 1minute happy 1minute sad 1minute stingy 1minute easygoing…) I've known you recently but I am so happy and glad that I could know you I don't know how can I say thanks to you but I just say thanks a lot my God my.
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:3  توسط دیوونه  | 

به یاد کسی که به امید دیدن دوباره ی او زنده ام:

بهشت سرد نگاهت چه مبهم بود و گریه ات که خود دلیل محکمی بود.

بهشت سبز دلم بی تو ای سراپا درد تنور داغ عطش خانه ی جهنم بود

شبی که خسته تر از سایه آمدی دیدم که رد حادثه در چهره ات مجسم بود.

و اشک ای دمش گرم این عصاره ی درد به روی زخم عمیق دل تو مرحم بود.

مرا به دست غرور سپردی و رفتی شبی که بارش باران مدام نم نم بود کاش... می ماندی و اکنون دلم نوای خوشتری می نواخت . تا زنده ام هستی, کجا؟ در آبادی بعد از تو همیشه خراب دل در خاطر و یاد بعد تو همیشه تنهایی دل من همیشه تنهایم و آن هم به خاطر تو!!!!
 |+| نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:32  توسط دیوونه  | 

من نمیدونم چه جوری میتونیم ( یعنی چه جوری دلمون

 

میاد_البته درست تر هستش بگم من چون من نمیتونم در

 

 مورد همه بگم) دل کسی رو بشکونم؟؟؟ میدونین حالا فهمیدم

 

 نباید به یکی بیش از ظرفیتش محبت کنی حالا میفهمم یعنی

 

چی وقتی که میگن زیاد به کسی محبت نکن. من خیلی نفهم

 

 بودم که مهربونی و محبت میکردم بدون داشتن انتظار آخه

 

 خداجونم مگه من بهش چه بدی کردم که بهم اون حرفارو

 

گفت چیکارارو کردم که نباید میکردم یا چه کاراییرو نکردم

 

که باید میکردم؟؟؟؟؟؟؟

همیشه اینجوری به خودم میگم تو مهربونی کن و اصلا

 

انتظار نداشته باش اون دنیا نتیجشو میبینی کاراییرو نکن

 

وقتی که رفتی ازت بد بگن این بیت رو سنگ قبر مامان

 

بزرگم حک شده به نظر من خیلی خیلی قشنگه:

 

 

سعادت است چو آبی کزین گذرگه فانی      چنان روی که

 

غبار از تو بر دلی ننشیند

 

 

یکی به من بگه حالا من چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بی دریغ

 

 محبت کنم یا انتظار داشته باشم؟!؟!؟!؟؟؟؟

 

 

از همتون یه خواهشی دارم این کار رو بکنین ببینین شبش

 

 موقع خوابیدن چه احساسی دارین:

 

 

اون عزیزایی که تو خیابونا آدامس و ... میفروشن یا به اون

 

بچه کوچولوهای گل که نون خشکی جمع میکنن توجه کنین و

 

 برین جلو بهش بگین که دوسش دارین و بگین چی دوس

 

داری برات بخرم و از کجا؟ مثلا یه بستنی یا هرچیز دیگه

 

ببینین چقدر خوشحال میشن!!!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:13  توسط دیوونه  | 
 
  بالا