تبليغاتX
نا معلوم
 
نا معلوم
 
 
sorry I don't know
 

گفته بودی می روی


می روی تا خواسته ات را، این کمترین آرزویت را، فریاد بزنی


می روی تا بغض فروخورده سالیانت را باز هم در گلو بشکنی

گفته بودم خسته ام


از خواستن


از فریاد


از بغض


از آرزوها خسته ام



رفتی و از دیروز چشم به راهت نشسته ام


اکنون اما


از انتظار خسته ام



می آیم


از پی ات


می آیم ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:4  توسط دیوونه  | 

این متنو یکی از دوستای گلم برا روز تولدم داده به نظرمن خیلی قشنگه:

 

به نام سر فصل همه نامه ها چه آنهایی که نوشته شدند و چه آنهایی که

 

سپید ماندند تا کاغذ ها سیاه نشوند... .

 

برای هضم لحظه ای که آغازش از تو نوشتن است دست کم باید چند نفس

 

عمیق کشید و به تمام قد در برابر خاطرات ایستاد و تعظیم کرد و شکست

 

و نوشت .

 

تمام این کارها را کرده ام و حالا واجدم شرایطم برای از تو نوشتن:

 

گیریم که سلام به فرض که حالت رو بپرسم سراغت را بگیرم شعرت کنم

 

قابت کنم کتابت کنم پرسشت را نقاشی کنم و ... .

 

قشنگترین تولد شاید شب آغازین بی دغدغه ماندن در گهواره است. چرا

 

که بعد از آن عمری سوختن و شریک شدن با اشک چون فواره است و

 

آخرش آرزوی رسیدن به نقطه ای در ان سوی سیاره است.

 

گمان میکنم کسی هرگز تولد خود را نخواهد دید. زیباترین تولدها آنهایی

 

هستند که در رویا برای کسی میگیریم و یا کسی برایمان میگیرد و من

 

تمام اسفند که مانش هم مثل ساکنانش مقدس است برایت در جایی دور

 

 پشت بوته های بی خار گل سرخ که در آستانه افتادن به هم رسیدن

 

هستند

 

و با شمعی که به جای من و تو آب می شود تولد خواهم گرفت.  


 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 14:44  توسط دیوونه  | 

نمیدونم چرا وقتی دونفر همدیگر رو دوس ندارن با هم ازدواج میکنن؟؟؟؟

 

یعنی انقدر خوشبختن که میخوان کمی هم معنای بدبختی رو بفهمن؟؟؟

 

آخه نه تنها خودشونو بدبخت میکنن بچه هاشون رو هم بدبخت میکنن!!!

 

من به طور میانگین اونروزایی که کلاس ندارم 7 ساعت تو خونه میشم

 

که از این 7 ساعت 6:30 ساعتشو تو اتاقمم.(که این خودش همه چیزو

 

 نشون میده-ای خداااااا)

 

چرا درک نمیکنن؟؟؟؟ چرا همش میگن چرا زود عصبانی میشی؟؟؟

 

چرا به خودشون نمیگن بابا اینم حق داره با این داروهایی که میخوره.

 

اگه خودشون فقط یک قاشق چای خوری از شربت من یا یک چهارم یکی

 

 از قرصامو بخورن 2 روز فقط میخوابن در حالیکه من هر روز 2_3

 

قاشق غذاخوری از اون شربت میخورم و روزی 3 تا از اون

 

 قرصا.نمیگن بابا اینم حق داره نمیدونن من به چه وضعی خودمو سر پا

 

نگه میدارم؟؟؟

 

ای خدا این چه مرضی بود به من دادی؟؟؟

 

کاش سرطانی چیزی داشتم میدونستم که آره بابا  آخرش یا مردنه یا

 

درست شدن!!!

 

آخه خدا دلت میاد یکی15 سال فقط قرص بخوره یا از اون آمپولایی بزنن

 

 که تا یه هفته نتونه دستشو تکون بده آخه خدارو خوش میاد یه بچه ی 8_

 

9 ساله نتونه با دستاش یه کاری بکنه چون دستاش پر چرک و زخم

 

بودن؟؟؟

 

دلت میاد یه بچه ی 8 ساله از یه دستش 16 تا آمپول بزنن همزمان؟؟؟

 

یا چقدر دلش میشکنه وقتی وسط کلاس دستاش پر خون میشه(از

 

 خاروندن) و معلم بهش میگه که چقدر بیرحمی تو بچه مگه یه آدم

 

اینجوری میخارونه؟؟؟؟؟

 

یا وقتی صبح از خواب پا میشی میبینی تمام لباسات تشکت بالشت پر

 

 خونه؟؟؟؟؟؟

 

(شایدم من ناشکرم.....)

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 18:26  توسط دیوونه  | 
اگه کسی خدارو پیدا کرد بهش بگه نوشینم هستش تو دنیا
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 10:16  توسط دیوونه  | 
سلام بچه ها ممنون از همتون خیلی دوستون دارم به خاطر اینکه من امسال یوم هستم و باید خوب درس بخونم پس ماهی یه بار آپ میکنم همتون مواظب خودتون باشین بای بای.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 17:15  توسط دیوونه  | 
                       در گندم زاران سبز مترسك به اين مي انديشيد كه


                    گنجشكها بخاطر وجود او گرسنه اند!!!


                          فردامترسك خود را كُشت!!!!!!!!!!!!!!!

 

در ضمن به پسرخالم هم تبریک میگم به خاطر اینکه از دانشگاه تبریز(سراسری) از رشته برق قبول شده.

همیشه موفق باشی امید

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:26  توسط دیوونه  | 

***--ساده گی ام را گم کرده ام--***

 

نمی دانم کجا در میان بوته های خار در لجنهای سطح دریا در شوره

 

 زارهای بیابان یا اصلا در میان بوته های گل سرخ در اعماق دریا

 

 میان گنجها در میان درختان جنگل

 

 

نمی دانم نمی دانم نمی دانم..............

 

 

اصلا ساده گی را چه کسی از من گرفت یا من به چه طریقی ساده گی

 

را از دست دادم ساده گی که تمام وجودم را زمانی فرا گرفته بود و

 

 اکنون به دنبالشم . به دنبال صداقت صمیمیت پاکی راستی و ... .

 

 

نمی دانم بار دیگر می توانم آن ساده گی سرشار از نشاط و طراوت

 

سالهای گذشته را به دست بیاورم ولی امید دارم که می توانم چون تنها

 

نیستم کسی با من است و محبتی در دلم هست و یاد کسی در ذهن و

 

فکرم.

 

 

می دانم یک روز به کمک او با عشق و محبت او این ساده گی فنا شده

 

 را دوباره بسازم.

 

 

خدایا خدایا خدایا می دانم چقدر مهربانی و بزرگی .تو این ساده گی را

 

 از من گرفتی اما به جای آن دوستی به من دادی(که البته آنرا نیز از

 

 من گرفتی – روحش شاد) که بتوانم ساده گی را از نو بسازم و بهتر

 

 از قبل .

 

 

 ممنونم ممنونم که هنوز مرا فراموش نکرده ای.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 13:21  توسط دیوونه  | 
میخوام این دفعه متفاوت براتون بگم In another way میخوام اول از همه از خدام تشکر کنم به خاطر اینکه سالمم(البته با چشم پوشی از 15 سال سابقه درخشان حساسیت) این اولین باریه که تو وبلاگم از خدا می نویسم میخوام بهش بگم که چقدر دوسش دارم کسی که اصلا نمی تونم محبتهاشو جبران کنم من نمیدونم شما خدارو چه جوری میبینید یا کجاها میبینید ولی من خدا رو تو چشمای بچه ها ی کوچولو توی نتهام توی صدای مامان بزرگ و بابا بزرگم میبینم تو صدای خنده و گریه مامانم و تو همه چیز. میخوام بگم خداجونم مرسی از باباته این همه نعمتی که من دارم که قابل شمارش نیستن میتونم راه برم حرف بزنم فکر کنم یا از لحاظ مالی و همه چیز. درسته دیر تونستم خدارو بشناسم ولی جای شکرش هست که تونستم بشناسم .میدونین خدا فقط محبت میکنه و به نظر من محبت یکطرفه لذت آنچنانی نداره درسته که خدا هیچ نیازی به محبت من نداره ولی میتونم نشون بدم که قدر محبتهاشو می دونم. بچه ها اگه بشه به من کمک کنین که خدامو بیشتر بشناسم از همتون ممنون میشم وسعیمو میکنم که جبران کنم. Thanks my God you know I worship you I need you please show me the best way that you know it's better for me I know you aren't moody (moody means a person who is 1 minute good and 1minute bad 1minute happy 1minute sad 1minute stingy 1minute easygoing…) I've known you recently but I am so happy and glad that I could know you I don't know how can I say thanks to you but I just say thanks a lot my God my.
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 15:3  توسط دیوونه  | 

به یاد کسی که به امید دیدن دوباره ی او زنده ام:

بهشت سرد نگاهت چه مبهم بود و گریه ات که خود دلیل محکمی بود.

بهشت سبز دلم بی تو ای سراپا درد تنور داغ عطش خانه ی جهنم بود

شبی که خسته تر از سایه آمدی دیدم که رد حادثه در چهره ات مجسم بود.

و اشک ای دمش گرم این عصاره ی درد به روی زخم عمیق دل تو مرحم بود.

مرا به دست غرور سپردی و رفتی شبی که بارش باران مدام نم نم بود کاش... می ماندی و اکنون دلم نوای خوشتری می نواخت . تا زنده ام هستی, کجا؟ در آبادی بعد از تو همیشه خراب دل در خاطر و یاد بعد تو همیشه تنهایی دل من همیشه تنهایم و آن هم به خاطر تو!!!!
 |+| نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:32  توسط دیوونه  | 

من نمیدونم چه جوری میتونیم ( یعنی چه جوری دلمون

 

میاد_البته درست تر هستش بگم من چون من نمیتونم در

 

 مورد همه بگم) دل کسی رو بشکونم؟؟؟ میدونین حالا فهمیدم

 

 نباید به یکی بیش از ظرفیتش محبت کنی حالا میفهمم یعنی

 

چی وقتی که میگن زیاد به کسی محبت نکن. من خیلی نفهم

 

 بودم که مهربونی و محبت میکردم بدون داشتن انتظار آخه

 

 خداجونم مگه من بهش چه بدی کردم که بهم اون حرفارو

 

گفت چیکارارو کردم که نباید میکردم یا چه کاراییرو نکردم

 

که باید میکردم؟؟؟؟؟؟؟

همیشه اینجوری به خودم میگم تو مهربونی کن و اصلا

 

انتظار نداشته باش اون دنیا نتیجشو میبینی کاراییرو نکن

 

وقتی که رفتی ازت بد بگن این بیت رو سنگ قبر مامان

 

بزرگم حک شده به نظر من خیلی خیلی قشنگه:

 

 

سعادت است چو آبی کزین گذرگه فانی      چنان روی که

 

غبار از تو بر دلی ننشیند

 

 

یکی به من بگه حالا من چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بی دریغ

 

 محبت کنم یا انتظار داشته باشم؟!؟!؟!؟؟؟؟

 

 

از همتون یه خواهشی دارم این کار رو بکنین ببینین شبش

 

 موقع خوابیدن چه احساسی دارین:

 

 

اون عزیزایی که تو خیابونا آدامس و ... میفروشن یا به اون

 

بچه کوچولوهای گل که نون خشکی جمع میکنن توجه کنین و

 

 برین جلو بهش بگین که دوسش دارین و بگین چی دوس

 

داری برات بخرم و از کجا؟ مثلا یه بستنی یا هرچیز دیگه

 

ببینین چقدر خوشحال میشن!!!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:13  توسط دیوونه  | 

worship

 

adore

 

admire

 

                                                 

                                                  love

                                                 

like

 

این شکلها میزان دوست داشتن رو نشون می ده

 

یکی که میگه

 

I love you

 

ببینید که چقدر دوستون داره

 

Like معمولا برای اشیا و غذاها به کار میره

 

که کمترینشه

 

و worship  به معنای ستایش که دیگه آخرشه

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 10:9  توسط دیوونه  | 

♪زندگی شاید خندیدن و گریستن باشه یا سوختن و ساختن یا شایدم بردن و

 

باختن یا مردن در عین حال زندگی کردن و یا ندیدن و دیدن و نشنیدن و

 

 شنیدن باشه و یا شایدم هزاران شاید دیگه.

 

اما "چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید."

 

اصلا" این جور دیگه دیدن یعنی چی؟؟؟؟

 

به نظر من و منها جور دیگه یعنی اینکه هیچ چیزرو نبینی و به همه چیز

 

بخندی تا دروغکی خوش باشی یا اینکه همه چیز رو بی خیال شی آخرش

 

چی؟؟؟

 

آخرشم بازم بد بختیه آخرشم بازم بی چاره گیه.

 

جور دیگه یعنی چی؟؟؟

 

Please say to me what is the meaning of "you must wash

 

 your eyes and see in another way

 

 

بعضیا از اولش محکوم به خوش بختی ان و بعضیا محکوم به بدبختی.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 15:45  توسط دیوونه  | 

 

 

آیا میشه گفت زندگی دلیلی برا زندگی کردنه؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:25  توسط دیوونه  | 

دوباره تکرار تکرارها

زیر میز کامپیوترش نشسته که براش بهترین مکانه هم تاریک و

 

 هم راحت. به روزایی فکر میکنه که با دوستش با عزیز دلش با

 

نینا میرفتن کلاس کامپیوتر سا چقدر تو آسانسور سر به سر هم

 

میذاشتن یا سر یه موضوع انقدر بحث میکردن که آخرش به فحش

 

گفتن می کشید و جالب اینکه بلافاصله بعد از فحش گفتن خندیدن

 

 بود. عزیز دل هم بودن دو دختر عین هم دل هردوتاشون ساده و

 

 بی ریا دوتایی با هم چه جوری خیابونو رد میشدند یا تو کافی

 

شاپ آخر جواد بازی رو در می آوردن (شاید به نظر بعضیا یعنی

 

جواد بازی) انقدر حال و حوصله داشتن که تمومی نداشت  شینا

 

چقدر سر به سر نینا میذاشت چقدر با هم آهنگ می ساختن و هزار

 

تا کار دیگه. ولی الان الان الان روزگار کثیف سرنوشتو طوری

 

 کرد که الان نینا تو بیمارستان زیر سرم و شینا با یه دل پر زیر

 

 میز کامپیوتر زانوهاشو بغل کرده و سرشو گذاشته روشون. شینا

 

به نینا گفته بود همون لحظه که میری منم خودمو میکشم ولی نینا

 

بهش گفته بود نه اگه بشه یه هفته بعد چون میخوام تو این یه هفته

 

 فقط بیام تو خوابتو اذیتت کنم!!!!!

 

 

اون روزی که موهای نینا ریخت شینا براش یه کلاه آدیداس خرید

 

 آخه نینا عاشق وسایل آدیداس بود و البته یکیم برای خودش. نینا

 

 عاشق خاگینه بود و شینا هم براش پخته بود و داشت براش می

 

 برد و تو راه به اون وسایلی فکر میکرد که باسه (واسه) نینا بود

 

 و همشو به شینا داده بود به خودش فکر میکرد که باید وسایاشو

 

 به کی بده؟

 

 

کم کم داشت به اتاقش نزدیک میشد –اتاق نینا تو بیمارستان-

 

ضربان قلبش حداکثر بود پاهاش به لرزه افتاده بود همیشه

 

 اینطوری می شد به خاطر ترس هرگز دوباره ندیدن نیناش دنیاش

 

 زندگیش.

 

چشاشو بستو یواشکی درو باز کرد ولی هیچ کی نبود فکر کرد

 

نینا داره باهاش شوخی میکنه  ولی خبری از نینا نبود زود

 

 پرستارو صدا کرد و ازش پرسید کجا بردنش گفت برو رو تختی

 

 رو وردار یه کاغذ بود با یه نت و یه گل تو کاغذ نوشته شده بود

 

 همیشه مواظبتم به دیدنم بیا به دیدنت میام  دوست دارم.  منگ بود

 

 و تودستش کاغذ و گل و نت آهنگ خانوم گل آی خانوم گل (از

 

دیگه از خاگینه متنفر بود یه طرف پرتش کرد که ظرف

 

شیکست همینجور داشت راه میرفت و دنبال نیناش می گشت

 

 که شاید بتونه پیداش کنه مستقیم رفت سر خاک دید همه جا

 

 شلوغه هر چقدر گشت نتونست نیناشو پیدا کنه به زور به

 

طرف جلو رفت یه نفر رو زمین خوابیده بود و فقط اینو فهمید که

 

 افتاد روش.

 

 

آره نیناش بود ولی شینام دیگه هیچ وقت چشماشو باز نکرد رفت

 

پیش نیناش همونجور که قول داده بود.  

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 15:6  توسط دیوونه  | 

خوش به حال کسی که چرای زندگی را یافته چه خوبه برا خودت هدف

 

 داشته باشی بدونی برا چی روزهاتو می

 

 گذرونی که اگه هدف داشته باشی  این موقع میگن که داره زندگی می کنه

 

 نه اینکه روزهارو میگذرونه من

 

 خودم برا خودم هدف دارم خودشم یکی نه هااااا چند تا و برا شونم حد

 

اکثر توانمو میذارم 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:31  توسط دیوونه  | 
 
  بالا